دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
پنجشنبه, 16 مرداد,1399

هدیه!


هدیه!

صدای چرخ خیاطی قطع شد، نرگس عروسکش را روی پله‌ها کنار گلدان گذاشت و با شور و هیجان به سمت اتاق رفت.

چشمش به چادر دوخته شده‌اش افتاد که در دستان مادر بود. چادر سفید با شکوفه‌های صورتی، چشمان نرگس را به خود خیره کرد. با خوشحالی به سمت مادر دوید تا آن را روی سرش بیندازد. رو به مادرش کرد و گفت: ممنون مامان جون خیلی قشنگ شده!

- مثل فرشته‌ها شدی دخترم، این هدیه‌ی منه برای شروع بندگی تو.

نرگس با کنجکاوی پرسید: شروع بندگی من؟ یعنی چی؟

مادر ادامه داد: یعنی تو به سن تکلیف رسیدی و باید به حرف خدا گوش کنی. و کارهایی که دوست داره انجام بدی و کارهایی که دوست نداره انجام ندی. اینطوری حتی از فرشته‌ها هم به خدا نزدیک‌تر می‌شی.

نرگس با خوشحالی گفت: مامان جون باید چی‌ کار کنم که به خدا نزدیک بشم و خدا دوستم داشته باشه؟

مادر، نرگس را روی پای خود نشاند و گفت: کارهایی مثل نماز خواندن، روزه گرفتن، رعایت حجاب، احترام به دیگران و کمک کردن به اونا خدا رو خوشحال می‌کنه و کسی که به سن تکلیف می‌رسه باید این کارها رو انجام بده که همون بندگی خداست، البته برای این که کارها رو درست انجام بدی باید از یک نفر تقلید کنی.

ناگهان صدای بسته شدن در، توجه نرگس را به خود جلب کرد. با خوشحالی به سمت پنجره دوید، پدر را دید که هدیه‌ای در دست دارد. خود را به پدر رساند و هدیه را از او گرفت.

- سلام باباجون، این هدیه برای منه؟

- سلام دختر نازم، بله این هدیه‌ی شماست، هدیه‌ی جشن تکلیف

نرگس با هیجان زیاد هدیه را باز کرد، جانماز صورتی با گل‌های سرخابی او را به وجد آورده بود در حالی‌که جانمازش را پهن می‌کرد یاد حرف‌های مادر افتاد؛

- مامان گفت باید تو بعضی از مسائل تقلید کنم، تقلید یعنی چی؟ چی کار باید بکنم؟

برای پیدا کردن جواب سؤالش به سمت آشپزخانه رفت، روی صندلی به تماشای مادر نشست و با دقت کارهای او را زیر نظر گرفت. مادر که برای پدر چای و خرما آماده کرده بود، در حالی که از آشپزخانه خارج می‌شد نرگس را دید.

- مامان، اون موقع گفتی باید تقلید کنم اما نگفتی تقلید یعنی چی؟

- نظرت چیه بریم و از بابا بپرسیم؟

- موافقم مامانی بریم.

پدر در حال مطالعه بود که نرگس و مادر به همراه سینی چای به سمت او رفتند. نرگس کنار پدر نشست و گفت:

- بابایی تقلید یعنی چی؟

پدر کتاب را بست و به نرگس نگاهی کرد و گفت: وقتی آدم مریض می‌شه می‌ره دکتر و طبق نظر دکتر عمل می‌کنه. حالا اگه آدم مریض دکتر نره چطوری می‌خواد خوب بشه شاید طبق نظر خودش دارویی مصرف کنه که حالش رو بدتر کنه. تقلید یعنی همین، یعنی ما برای انجام اعمال دینی مون باید طبق نظر یک متخصص عمل کنیم و اگر خودمون بخوایم تنهایی این کارو انجام بدیم مثل اون مریض دچار اشتباه می‌شیم و اعمالمون رو اشتباه انجام می‌دیم. به اون متخصص می‌گن مرجع تقلید.

برای انتخاب مرجع تقلید هم می‌تونیم به حاج آقای موسوی مراجعه کنیم و از ایشون بپرسیم.

پدر نگاهی به بیرون انداخت و گفت بهتره آماده بشیم تا به مسجد بریم، نزدیک اذانه.

نرگس به حیاط رفت و لب حوض نشست، ماهی‌های قرمز انگار با یکدیگر بازی می‌کردند و دنبال هم شنا می‌کردند، صدای اذان در حیاط می‌پیچید و قلب نرگس را غرق در آرامش می‌کرد. دست‌های کوچکش را در آب فرو برد و وضو گرفت. لحظاتب بعد نرگس و مادر در مسجد بودند. چشمان نرگس به تسبیح صورتی رنگی بود که در جانمازش خودنمایی می‌کرد. تسبیح را مادربزرگش از قم برایش آورده بود، در دنیای قشنگ کودکانه‌اش غرق بود که مادر صدایش کرد:

- نرگس جان، بلند شو. بابا گفت بعد نماز بریم تو حیاط مسجد تا از حاج آقای موسوی در مورد مرجع تقلیدت سؤال کنیم.

نرگس به همراه مادر به حیاط مسجد رفتند.

پدر مشغول صحبت  با حاج آقای موسوی بود که نرگس و مادرش جلو رفتند و سلام کردند. پدر گفت: حاج آقا، نرگس خانم ما به سن تکلیف رسیده، حالا قراره برای خودش مرجع تقلید انتخاب کنه من و مامانش تصمیم گرفتیم تا در این مورد از شما راهنمایی بگیریم حاج آقای موسوی با لبخند نگاهی به نرگس انداخت و سپس به پدر گفت: خدا نرگس خانم رو برای شما حفظ کنه، آقای طاهری بنده شماره‌ی دو تا از دوستانم رو به شما می‌دم تا برای انتخاب مرجع از این دو بزرگوار پرس و جو کنید همون‌طور که می‌دونید برای شناخت مرجع تقلید باید از دو نفر معتمد، آگاه و دیندار سؤال کنید.

- ممنون حاج آقا، لطف می‌کنید.

حاج آقای موسوی نگاهی به نرگس انداخت و گفت: بعد از این که مرجع تقلیدت رو انتخاب کردی با باباجون بیا پیش من تا هدیه‌ای به تو بدم.

نرگس با هیجان گفت: هدیه؟ چه هدیه‌ای؟

- بله، هدیه! هدیه‌ی تو یک کتابه، کتابی که هر وقت تو مسائل دینی سؤالی برات پیش اومد به اون کتاب مراجعه کنی و جواب سؤال‌هاتو از تو اون پیدا کنی. اسم این کتاب رساله است.

- خیلی ممنونم حاج آقا

حالا صدای پدر بود که توجه نرگس را جلب کرد، پدر از حاج آقا سؤال کرد: ببخشید حاج آقا یک سؤال داشتم، مادر من مقلد امام خمینی بودند بعد از رحلت امام از یک مرجع دیگه تقلید کردند. الان دوباره می‌خوان از امام تقلید کنن. آیا این تقلید جایزه؟

نرگس با دقت به صحبت‌های حاج آقا و پدرش گوش می‌داد، منتظر پاسخ حاج آقا بود: اگر مرجع تقلید مادرتون در حال حاضر تمام شرایط مرجع بودن رو دارن نمی‌تونن از امام تقلید کنن ولی اگه مرجع تقلیدشون شرایط مرجعیت رو نداره می‌تونن همچنان از امام تقلید کنن و یا اینکه به مرجع تقلیدی که تقلید از ایشون جایزه، مراجعه کنند.

- خیلی ممنون حاج آقا از توضیحات خوبتون

- خواهش میکنم إن شاءالله موفق باشین

- ممنونم. التماس دعا

نرگس از حاج آقا موسوی خداحافظی کرد و دستان پدر و مادرش را گرفت و آرام آرام همراه با پدر و مادر قدم برمی‌داشت.

در دلش شور و شوقی بود، قدم‌های خود را می‌شمرد تا زودتر به خانه برسند و پدر با دوستان حاج‌آقای موسوی تماس بگیرد تا به او برای انتخاب مرجع کمک کند.

حالا نرگس احساس می‌کرد که در میان ابرها قدم می‌زند، با چادر سفیدی که بر سر داشت درست مثل فرشته‌ها شده بود.

 

کاری مشترک از زینب باذوق، نرجس جاودانی و زهرا آزاد

شماره نشریه:  شمیم نرجس شماره 37


تعداد امتیازات: (0) Article Rating
تعداد مشاهده خبر: (67)

نظرات ارسال شده

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.

ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

وب سایت

Escort