دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
ﺳﻪشنبه, 17 تیر,1399

وقت چه تنگ است
* فاطمه رضاپور ساعتِ بندي من دو سه سالي است كه در بند من است. من به او عادت ديرين دارم. گه‌گداري انگار، با نگاهم تپش قلبش را مي‌شنوم. چه صدايي دارد! گوش‌هامان اي كاش تيزتر مي‌بودند! ساعتم حنجره‌اش مي‌گيرد بس كه فريادكنان مي‌گويد: هاي انسان! بشتاب، پابه‌پاي قدمم راه بيا، نفست هم­نفس من باشد و بگو با من كه زندگي فرياد است، راه تو طولاني، هدفت دورتر است. عمر تو كوتاه و سرعتت نيز كم است. همه­ ي ترس من اين است كه گاهي باشي، روز و شب بگذرد و ساكت و غافل...    ادامه »
عبور از پروانگی
 ... و اينك كه موسم عيد رسيده است؛ كودك دل‌شادمان از دريافت هديه‌ي خويش به اميد آمرزشت، نشسته است تا خلعت لطف و عنايتت را بر تن كند و خالصانه در جمع مومنان به نماز بايستد.

   ادامه »
تورّق لاله‌ها
سهام خيام؛ دختري ايراني ، نه از فلسطين نه از لبنان، از همين ايران، از هويزه. در سال 1347 متولّد شد و در مهر 1359 به درجه­ي رفيع شهادت نائل گشت. مقاومت بالاخره امتحانات آخر سال تمام شد و سهام با معدّل 20 كلاس پنجم را به اتمام رساند. پدر او را در مدرسه­ ي راهنمايي ثبت نام كرد و سهام خوشحال از شروعي دوباره، آماده‌ي رفتن به مدرسه مي ­شد. امّا تجاوز رژيم بعث عراق به ايران، تمام رؤياها و آرزوهاي او را ويران كرد. توهين و تحقير، محاصره، كشتار جوانان، گريه­ ي كودكان، اضطراب مردم شهر، ناامني، همه ...    ادامه »
دختر خوب مامان
محدثه هاشميان‌فر اگر دختر خوب مامان باشی و مثلاً مسئولیت شستن ظرف‏ها به عهده‌ي تو باشه، حتماً فهمیدی که اگه بعد از خوردن ناهار یا شام به سرعت ظرف‏ها را بشويی هم راحت‏تر شسته می‏شوند و هم ظروف کثیف روی هم انبار نمی‏شوند. امّا اگه فقط یك روز ظرف‏ها شسته نشه، کوهی درست می‏شه و حوصلت نمیاد که این قله‏ی کثیف رو فتح کنی. فهمیدی چی می‏خوام بگم؟ خیلی زرنگی! می‏خوام بگم قلب تو هم خیلی شبیه آشپزخانه‏ی مامانه. اگه بعد از این که فهمیدی صبرت کم شده و از...    ادامه »
تورّق لاله ها
تولّد: 1323 شهرستان درگز شهادت: 21 فروردین 1378 شهید سپهبد علی صیّاد شیرازی   1. مادر شهید: شهربانو شجاع «این همه مدرسه رفت و آمد فقط یک دوست داشت، پسر رفتگر محلّه­ مان. حاج آقا رفته بود براش بارانی و کت و شلوار خریده بود. نمی‌پوشید، می‌گفت دوستم غصّه می‌خوره». 2. همسر شهید: عفّت شجاع «وقتی بود واقعاً کمک حالم بود. سعی می‌کرد این‌طوری نبودنش را جبران کند. ظرف‌ها را می‌شست، آشپزخانه را تمیز می‌کرد، بچّه‌ها را نگه می&z...    ادامه »
 لقمه‌اي نان كنار سفره­ ي سلطان
 لقمه‌اي نان كنار سفره­ ي سلطان سعدی در گلستان می ‏گوید: عابد پارسایی، غارنشین شده بود و در آن‏جا دور از جهانیان، به عبادت به سر می‏برد و به شاهان و ثروتمندان به دیده‏ ی تحقیر می‏ نگریست و به زرق و برق دنیا اعتنایی نداشت. یکی از شاهان آن سامان برای آن عابد چنین پیغام داد: «از بزرگواری خوی نیک‏مردان توقّع و انتظار دارم، مهمان ما بشوند و با شکستن پاره نانی از سفره ‏ی ما با ما همدم گردند». عابد فریب خورد و به دعوت او جواب مثبت داد و به کنار سفره&...    ادامه »
براي برادرهايم
*محدثه سپهبدی «خواهش می‌کنم مامان، اصرار نکن، من تصمیمم رو گرفتم، این‌جوری برای همه بهتره. اصلاً چه لزومی داره جایی که درکم نمی‌کنند و بهم احترام نمیذارند، بمونم؟». نمی‌دونم این کلمات از کجا می‌اومد که پشت سرهم تکرار می‌شد. راستش خودم هم نمی‌دونستم چی می‌خوام. به خاطر اين حرف‌ها بابا باهام قهر کرد و رفت تو اتاقش. مریم سرش رو گرفت تو دستاش و یک گوشه نشست. مامانم هی قربون صدقه­ ام می‌رفت. داشتم خفه می‌شدم. کیفمو برداشتم و سریع رف...    ادامه »
انتخابِ انتخاب
زهره شکری نگاهم به تقویم است و گوشم با او، بحثمان بالا گرفته، آسمان و ریسمان می ­بافد تا از جواب دادن طفره برود. می‌خواهم حرارت بحث را کم کنم. نگاهش می ­کنم، می­ پرسم: «الآن توکدوم دوره­ ي زندگیت هستی؟» با تعجّب جواب می­ دهد: «خوب معلومه: جوونی!»  می­ پرسم: «جوونی یعنی چی؟»، جواب می­ دهد: «خوب یعنی جوونی دیگه، خوش باش و غم روزگار نخور!» می­ گم: «این، همه­ ي معنیش نیست؛ جامعه شناسا و چیز فهما میگن زندگی سه مرحله داره:1. کودکی 2. ج...    ادامه »
ضیافت مجازي
*فاطمه زنداقطایی هر روز به بهانه‏ ای میهمان اینترنت می‏شوم. این میهمانی گاهی ساعت‏ ها طول می‏ کشد. میزبان هم کم نمی ‏گذارد و هر بار سبک و نوع پذیرایی را عوض می ‏کند. از این رو اشتیاق مرا برای این ضیافت دو چندان می ‏کند. از تماشای فیلم گرفته تا شنیدن موسیقی و دیدار تصویری با دوستان، از جدیدترین اخبار و یافته ‏های علمی تا پرداخت قبض آب و برق حتّی درس خواندن و دانشگاه رفتن و خرید کردن از بهترین فروشگاه‏ ها. بهترین آلبوم ع...    ادامه »
تنها دو کوچه آن طرف‏تر
محدثه سپهبدی صدای خش‏خشی توجّهم را جلب کرد. پرده‏ی آشپزخانه را کنار کشیدم تا ببینم داخل کوچه چه خبر است؟ باورم نمی‏شد؛ شوکه شده بودم. حمید که تازه متوجّه من شده بود، صدا زد: «نسرین چه کار می‏کنی؟» زبانم بند آمده بود. با اشاره به او فهماندم که نزدیک بیاید. حالا هر دو نظاره‏گر و مبهوت این صحنه بودیم. دو تا بچّه‏ی تقریباً 10، 12 ساله سر کیسه‏ی زباله را باز کرده بودند و پوست هندوانه‏ای که من و حمید مغزش را درآورده بودیم و بقیه‏اش را از روی بی‏میلی...    ادامه »
صفحه 4 از 8ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  بعدی   انتها   
Escort