دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
دوشنبه, 27 اسفند,1397

خیر ببینی!!! (داستان کوتاه)
عالمه هاشمی هوا عالی است. نسیم خنک عصرگاهی برگ‌های تازه متولّد شده را به آرامی در هوا می‌رقصاند و سایه‌ی زیبا و لرزانی بر زمین می‌پراکند. به ساعتت نگاه می‌کنم. مهین دیر کرده است. قرار بود برویم عیادت مریم. میوه‌ها توی دستم سنگینی می‌کند. می‌گذارمشان زمین. کلافه شده‌ام. از هیچ چیز به اندازه‌ی منتظر ماندن کنار خیابان بدم نمی‌آید. شماره‌ی مهین را برای سومین بار می‌گیرم... برنمی‌دارد. حالا نیم ساعت از قرارمان گذشته است. تر...    ادامه »
ثواب افشای سلام
 زینب مولودی جوانکی بود که روزها پای راست بر چپ می‌نهاد و شب‌ها پای چپ بر راست. هر که او را معترض می‌شد که عمر گرانمایه چون هدر کنی؟ برخیز و بیلی به کف گیر! با زهرخندی جوابش می‌داد که چرا برخیزم که مرد خرمند چون به طلا رسد، بیل از کف وانهد و به خوردن سرگرم گردد. مرا نیز پدری است چون دُر که بسان چشمه‌ای به پایم نشسته است و آب و نانم به تمامی تأمین می‌کند؛ بیم مرگش ندارم که هر روز به جانش دعا فرستم. روزی شیخی با خرد با پشته‌ای از خار از او عبور کرد و سلام...    ادامه »
رهنوردان را سبکباری بُوَد
فاطمه اکبری سلامش کردم. جواب سردی داد و بدون این که به من نگاه کند رفت روی تختش دراز کشید و با گوشی جدیدش سرگرم شد. گفتم: حالت خوبه؟ سرش را کمی به جلو خم کرد و صدای خفه‌ای از ته حنجره‌اش بیرون داد. با این برخوردها دیگر ایستادن و صحبت کردن با او معنی ندارد. رفتم به آشپزخانه و دیگ را بار گذاشتم. آب به جوش آمد. به صدای قل قل آن گوش دادم. برنج‌های خیس شده را در آب جوش ریختم. صدای زنگ در دوباره بلند شد. چهره‌ی دخترم بود. دکمه‌ی آیفون را زدم تا در باز شود. منتظرش نماندم و به ...    ادامه »
گل از برای که می شکفد
زینب مولودی غنچه‌ای کوچک در گوشه‌ای از باغچه؛  شاید او نداند ولی همه می‌دانند که گل‌ها همه با هم برابر نیستند. بعضی گل‌ها به گل فروشی‌ها می‌روند، به دست تازه دامادی خریده می‌شوند و به دست عروسی می‌رسند که در تمام مجلس آن را می‌گرداند و تا سال‌ها آن را برای خود نگه‌می‌دارد، خشک می‌کند و خانه‌اش را با آن زینت می‌بخشد. این البته اوج زندگی یک گل نیست. بعضی گل‌ها حتی به تلویزیون می‌روند؛ بعضی به دست وزیر...    ادامه »
خاطراتی از آن سوی مرزها
نماز خواندی؟ از پدرم پرسیده بودم: «چرا نماز؟» گفتند: «نماز، کلید بهشت است». آن وقت 14 ساله بودم و به مذهب اهل تسنّن. امّا  نماز را از پدرم که شیعه شده بودند یاد گرفته بودم. نماز ظهر و عصر را پشت سرهم می‌خواندم چرا که روایت از پیامبر اکرم(ص) برایم خواندند. یک روز ساعت 2 شده بود و من از موبایل جدا نمی‌شدم. آن قدر مشغول شده بودم که وقتی از اتاق بیرون آمدم  با پدرم برخورد کردم امّا نگاه من فقط به گوشی‌ام بود. پدرم از من پرسیدند: «نماز خواندی؟&...    ادامه »
روباه و زاغ
زینب مولودی روباهی به زاغ‌زار روان شد همی. زاغ‌ها چون بدیدندش بترسیدند و بر درختان شدند. روباه ایشان را گفت نترسید که از بهر خوردن نیامده‌ام. گفتندش: پس آمدنت را سبب چه باشد؟ گفت: آمده‌ام تا آوازتان بیاموزم و شما را مدرکی عطا کنم که زین پس از حیله‌ی روبهان در امان باشید و نیز در کتب بنویسند، زاغ چون خواست آوازش آشکار کند بی‌آن‌که منقار بگشاید مدرک آواز‌خوانی خویش ارائه نمود و پنیر خویش ببرد. زاغ‌ها چون این رأی خردمندانه بدیدند، زاغ بچگان به روباه س...    ادامه »
خاطراتی از  آن سوی مرزها
یک روز در کلاس استاد درباره‌ی نماز بحث می‌کرد. او از تک تک بچه‌های کلاس پرسید: «معمولاً قبل از نماز چه کارهایی انجام می‌دهید؟» یک نفر گفت: «قبل از این‌که نماز بخوانم مطمئن می‌شوم که مکان و جای نماز تمیز و معطّر باشد» استاد پرسید: «چرا؟» او گفت: «چون روزی در مصلّی نماز می‌خواندم، وقتی به سجده می‌رفتم متوجّه شدم که جای نماز بوی خیلی بدی می‌دهد. دیگر حواسم پرت شد». بعضی از بچه‌ها خندیدند.» دیگر...    ادامه »
کودک و نوبرانه
در روزگاری که کودکان به تازگی از مکتب‌خانه به مدرسه ‌کوچ همی کرده‌بودند، کودکی بود که هرگاه از مدرسه بازمی‌آمد، کسری داشت؛ یک روز بی‌قلم بود و روزی بی‌دفتر. چون مادر مسئله را جویا می‌شد، پاسخ همی ‌داد که در مدرسه برجای نهاده‌ام. تا آن‌ روز که بدون لباس رویین به خانه بازآمد. مادر برآشفت که این بار اگر بگویی جا‌نهاده‌ام باور نکنم؛ راستش بگو بدانم. زینب مولودی طفل سر به زیر افکند و پرده از سر خویش فکند که در مدرسه کودک شریری است که هر رو...    ادامه »
اقتدا به اسوه‌ی صبر
فهیمه فقیهی سال یک هزار و درد هست هنوز، یک هزار و نیرنگ. زمان روی مدار غیبت می‌چرخد و کماکان مصاف حق و باطل پابرجا. در این میان عدّه‌ای پا در عرصه‌‌ی عمل نهاده‌اند. آنان که شجاعت در وجودشان بال و پر گرفته و استقامت در نگاهشان، قوّت. در این وانفسا که بی‌بصیرتی بیداد می‌کند، در این برهه از زمان که منتهای سلوک عدّه‌ای، دنیاطلبی و خودکامگی است، آن‌ها راه دیگری برگزیده‌اند؛ راهی که تاریخ را بازدارد از تکرار. مگر نه این‌که دل زمین هنوز داغدار ذبح...    ادامه »
تقدیم به دخترم
علّامه حسن زاده آملی ای پناه بلندی و پستی ناخدای سفینۀ هستی نامه ام را به نام تو انشا می‌نمایم به دخترم اهدا بشنو ای دختِ مهربانِ حسن ای فدای تو جسم و جان حسن گوش دل باز کن به پند پدر پند شیرین سودمند پدر تا سرافراز روزگار شوی بندۀ خاص کردگار شوی دخترم روز بازی‌ات بگذشت روزگار مجازی‌ات بگذشت در چنین روزگار آلوده با خدا باش و باش آسوده سخنی نیست اندرین درگاه بهتر از لا اله الا الله دختر پاک، همچنان مریم می‌شود...    ادامه »
صفحه 1 از 8ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  بعدی   انتها